تبليغاتX
دل نوشته های من
تولد هاله جونه :×
 


وای باران  باران

شيشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پر مرغان نگاهم را شست

در ميان من و تو فاصله هاست

گاه می انديشم

ميتوانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری

تو توانايی بخشش داری

دستهای تو توانايی آنرا دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من ميخشد

شور و عشق و مستی


و تو چون مصرع شعری زيبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

هاله جون جونی  رهبر گروه ضدمانییون تولدت مبارک عزیزم

بدانید و آگاه باشید نوشت : اهم اهم  به اطلاع دوستان می رسونم که صبح من به بهار زنگ زدم تا حال چشمشو بپرسم  (این یعنی اینکه دوباره چشمشو عمل کرده و بیمارستان رو گذاشته رو سرش) بعد بهار به اصرار پسوردشو داد به من و خواهش کرد تا به جاش واسه تولد هاله آپ بذارم ! هنوز یادم نرفته که اون واسه تولد من آپ نذاشت که هیچ حتی تولد من یادش هم نبود ! منم این لطف و در حقش کردم و آپ کردم! حالا اصلا من کی هستم ؟  اگه گفتی؟


نوشته شده توسط بهار در یکشنبه هفدهم آبان 1388 | موضوع:
جلسه
در هفته گذشته جلسه بسیار پر باری تشکیل دادیم به دستور رییس :

موضوع جلسه حمام و دستشویی بود یعنی از وقتی که جلوس کردیم تا لحظه اخر بنده فقط متوجه شدم که باید قبل از هرکاری وارد اداره که شدیم دستمان را بشویمم

دوباره هر ۵ دقیقه یکبار دستمان رابشوییم

ارباب رجوع رابگوییم دورشووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو کور شوووووووووووووووووووووووووووووو

تا از هرگونه انفولانزا جلوگیری کنیم

در خانه حمام کنیم( ریییس دانسته بود که ما هیچ یک نمیدانیم باید هر روز حمام کنیم ) ما نیز به مادرمان گفتیم تا منتظر عید نوروز نماند و ماراحمام کند

وقتی دستشویی میرویم سیفون را بکشیم بنده نیز سیفون را تصمیم گرفته ام بکشم و جهت شیرین نمودن خودمان سیفون را به صورتجلسه الحاق نموده و تحویل رییس بدهم تا کیفور شوند از حرف گوش کنیمان

روزی یکبار همدیگر را ضدعفونی کنیم( جهت این امر بنده آبپاشی ابتیاع نمودم که هر از چند دقیقه ای با همکار عزیزمان همدیگر را ضد عفونی میکنیم)

نهایتا ارباب رجوع های محترم معتادمان را زود رد کنیم و بگووییم تشریف ببرید مشکلتان حل میشود و فقط اینک بنده یک مشکل دارم که ایا باید ازمایش تشخیص اعتیاد را در کجای این اداره نهیدن نمایم


نوشته شده توسط بهار در یکشنبه دهم آبان 1388 | موضوع:
تمام عكسام برگشتن
خدا پدر مادر هر برنامه نویسی رو بیامرزه

خدا سایه این برنامه های ریکاوری رو از سر ما بنده های دقیق و محافظه کار کم نکنه

تمام عکسام برگشت

۳۳۰۰ تا عکس

ضمنا حتما حتما از تمام کسانی که با ما ابراز همدردی داشته اند تشکر خواهیم نمود علی الخصوص
آنانی که کامنتهایشان عینهو آتیش روی آب می بود


نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه هفتم آبان 1388 | موضوع:
تمام عكسام پريدن
به خاطر يه حواس پرتي هر چي عكس از چند سال پيش داشتم پريد

تا فردا دق ميكنم

واقعا ميشه درستش كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه ششم آبان 1388 | موضوع:
داشت بلاگفا پسري

داشت بلاگفا پسری

پسر با ادب و بی هنری


اسم اوبود مانی عشق کوکب جان

اهل بلاگفا ز دستش به امان


القاب مختلفی داشت

کاکتوس و خارخاری داشت


به من و نوگل و هاله گیر میداد

دل همه را خون می داد


هر دوسه روزی یکبار سحر گه آپ میکرد

شعر هندی و طنز کشککی به خورد مردم می داد


هی بوق می زد

هی همه را خبر میکرد


لقبش دادیم مانی بوقی

شاید که ببینیم خیری


بسکه بود خیره سر

همه اورا میکردند دست به سر


هر چه میگفتیم لج میکرد

لب و لوچه به همه کج میکرد


هر کجا میرفت با ما ناسازگاری میکرد

هی کامنت میداد و کل کل میکرد


نه من و هاله و نوگل از او راضی

نه ادمین و سمیه و فاطی از او راضی


الغرض آبان ماهی بود وشکل کوسه ماهی

اما هر از گاهی مهربان بودو قلبش به سان دریایی


بود دشمن قسم خورده مان

اما دوستش میداشتیم فراوان


ای پسر جان من این قصه بخوان

تو نشو مثل مانی خان


                                                          شاعر : بهار ميرزا

ماني  تولدت مبارك دلت هميشه بهاري لبت هميشه خندان 


نوشته شده توسط بهار در یکشنبه سوم آبان 1388 | موضوع:
عمل چشم

سه ماه پیش در طی یک کاشت داشت برداشت روی پلک بالایی بنده یک عدد نیمچه نخودی سبز شد

دکتر گفت که یک ماه صبر کن شاید خود به خود راشو بگیره و برگرده اما این نخوده عینهو یه کنه ول کن نبود تا اینکه ایندفعه دکتر گفت بیا با یه عمل سرپایی برش دارم.

انچنان تاکیدی بر روی سرپایی بودنش کرد که بنده ساده گفتیم میریم برمیداره با یه تیغ برمیگردیم خیلی شیک و متین با دو پای محترمم به سمت کلینیک چشم پزشکی حرکت نمودیم

رسیدیم

نیشمان تا بناگوشمان باز بود که یهو دیدم یه دست البسه بسیار بسیار شیک و مارکدار تقدیم نمودند که بالکل گنجایش چندین نفر را داشت

و فرمودند که باید خودمان را مفتخر به پوشیدنش نماییم

لباس به دست قصد خروج از کلینیک را داشتیم که به دست مادر محترممان شکار شده به داخل برگشتانده شدیم

با نثار جملاتی شیک و زیبا به دست اندرکاران بیمارستان لباس را پوشیدیم که شلواری به مثابه شلوار کردی و مانتویی گل و گشادتر از شلوار با یک عدد کلاه بود و یک عدد دمپایی که میشد به جای صندل در مهمانی ها استفاده نمود.

قسم خوردیم که اگر کسی به دیدارمان بیاید خودمان را از پنجره به زیر می افکنیم و از انجایی  که تهدیدمان بسی جدی بود بهزاد جان و برادرش و پدر مادر مهربونش ( که جفتشونم عشق منن) را در جلوی دیدگانم رویت نمودیمگریه

در اتاقی که بودیم بغیر از من چند نفر دیگر بودند که همه اشان به علت کهولت سن دچار آب مروارید بودن و منتظر نوبت عمل

یکی از بیمارها بعد به هوش اومدن بعلت ترسی که داشت تا بهوش آمد آنچنان نعره هایی زد که تمام بیمارستان ریختن به اتاق

همراهانش دستاشو میگرفتن اروم میشد میگفت ولم کنین من حالم خوبه ولش میکردن یهو داد میزد بذارین در رم الهی دست راستم رو سرهمه تون بعد یه خرده که میگذشت میگفت مهناز(دخترش) یه کم دقت کن من مردما یعنی الان دارم میمیرما مهناز هم انچنان اشک و زاری میکرد که ایندفعه همه مون بیمارو ول میکردیم به داد مهناز میرسیدیم که نمرده زنده است

بیمار بغل دست با مشاهده داد وبیداد این شخص با لباس بیمارستان فرار و بر قرار ترجیع داد و داشت در میرفت که یکی دیگه از بیماران اون اتاق خیلی ریلکس صداش کرد و گفت از چی داری در میری از عزرائیل که نمیشه دررفت هر جابری میاد عزرائیله شوخی نیست که اگه بری دنبالت میاد

گفتن این جمله همانا و  بیهوش شدن اون هماناشیطان

خلاصه یه دوساعتی معطل اینا بودیم که نوبت بنده شد تشریف فرما بشویم به اتاق عمل  با چند تا بیمار دیگه رفتیم اتاق عمل و دیدیم که یه نیم ساعتی هم اونجا باید بشینیم برا اینکه حوصله امون سر نره قشنگ نشستیم یه میز گرد گذاشتم با بقیه و به یاد جوونیهاشون چه خاطره هاکه تعریف نکردن برام از عشق وعاشقیهاشون از بچه هاشون و از کارشون ......

نوبت به من بیچاره فلک زده با چشمی آماده درو که رسید دکتر گفت بیمار ساکت و بی زبون منو صداش کنین بیاد تا اینجا رو بهم نریخته فرشته

قطعا و مسلما میدونین که اون شخص محترم بنده نبودم اما نمیدونم چرا  

کل پرستارا ریختن رو منو با هر هر کرکر منو صدا کردن رفتم تو چشمتون روز بد نبینه رفتن همانا و ریختن روسرم همانا

فی الفور مجبورمان کردن دراز بکشیم یکیشان یه پارچه انداخت روسرمان اون یکی ضدعفونی کرد و دکتر اومد که آمپول بی حسی برنه گفتیم یه لحظه فقط یه لحظه امون بدین  ولمان کردن زود نشستیم گفتیم دکترجان الهی که همه تیغ های جراحیت کند بشه سرپاییت اگه اینه وای به حال عملت و خواستیم درریم که دوباره همه اشون گرفتنمان خلاصه دیدیم اینها تا محصول مارا درو نکنند ولمان نخواهند کرد بی خیال گریز شدیم.

دکتر رفت تا دستکشش رو عوض کنه که یهو با صدای بلند گفت آخ

آخ گفتن همانا و بنده عینهو شافنر از جایمان بلند شدن همانا

گفتیم دکتر گفت بله

گفتیم شما که به خودت رحم نمیکنی انتظار داری الان من چه جوری آروم بشینم و تکه تکه شدنم و نگاه کنم

مگر کسی گوشش بدهکار بود با هر هر کر کر امد بالای سرمان

در طی عمل یکی دکتر گفت و دو تا من تا اینکه عمل اسما عمودی رسما افقی تمام شد بنده با یک چشم بسیارشکیل از اتاق تشریف فرما شدم بیرون.

در طی عمل به عمل بسیار شریف غیبت پرداختیم با دکتر جان

از اونجایی که دکتراز من هم وجدانی انسانی تر دارند و بسیار بسیار شوخ طبعند همواره شوخی با همسر جان بیمار میکنند بطوریکه تعریف میکرد یکبار گویا پیرمرد و پیرزنی به مطبش رفته بودند که به پیرمرد میگه هفته پیش اون یکی زنتو اورده بودی چشمش خوب شده گفتن همانا قیافه پیرزن بسیار خوشگل چین خوردن و پلیسه شدن همانا

بطوریکه فردای انروز که جمعه بوده دکتر میگفت سر ظهر زنگ خانه اشان به صدا درآمده گویا ان پیرمرده به همراه همسرش امده بودند که دکترآدرستان را با هزار مصیبت از بیمارستان گرفتم از دیشب روزگارم سیاه شده تورا به جان بچه ات قسم میدهم بگو که شوخی کرده ای

حال به پیشنهاد من ایشان قرار است تابلوی مطبشان را عوض کنند و بنده به عنوان کادو برایشان تابلویی جدید با عنوان زیر بگیرم:

 

مرکز ایجاد بحران در خانواده

دکتر ......

پ.ن:خدایا نعمت سلامتی را از هیچ کدوم از بندگانت دریغ نکن


نوشته شده توسط بهار در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 | موضوع:
تضمین عقد و ازدواج
بدین وسیله یک عدد دست راست جهت مزدوج کردن مجردان عزیز اجاره داده میشود

صد در صد تضمینی

همین امروز امتحان کنید

اگر یک بار فقط یک بار بر فرق سرتان دست راستمان را بکوبیم تا سه ماه دیگر مطمئنا مزدوج خواهید شد

باور ندارید از فاطی بپرسید

خبری که گفتم خبر عروسی فاطی جونم بودش که به سلامتی راهی پایتختش میکنیم

ولی چه کیفی میده خبری بدی اما نه کامل بعدش اس ام اسه که میاد زنگه که تلفنت میخوره چی شده

بعدش تو ریجکت کنی و بگی شرمنده ام تو جلسه ام تا حرص ملت دربیاد

عزیزم یکی شدن پر  پروازتون مبارک باشه


نوشته شده توسط بهار در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 | موضوع:
خبر خبر
خبر آمد

خبری در راه است

خبری که از وقتی شنیدم تا الان هی دارم میزنم و میرقصم

اونایی که هوای دلتون دیشب ابری بود تا نزدم لهتون نکردم عصبانیجمع کنین برعکس شما دوتا من هوای دلم

بزن و برقص راه انداخته

انقده که الان ریسک کردم اومدم اتاق رییس و به بهانه کار پشت کامپیوترش نشستم و بر و بر تو چشماش نگاه میکنم و از نتش استفاده میکنم که اینجا بگم خیلی خوشحاااالم

تا ۲۴ ساعت آینده همه تون میفهمین چی شدهههههههه


نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه نهم مهر 1388 | موضوع:
نوگلم

به پاس خشانتهای  مشترکمان شیطان

به پاس نقشه های مشترک زمستان پارسالمانhttp://i38.tinypic.com/21p0182.gif

 به پاس copy  paste هایمانpeace sign

به پاس ماهرانه به دست آوردن پسوردهایمان از کچل کلاچه

به پاس دوستی و مهربانیتقلب

به پاس قلب بی کرانتقلب

به پاس لبخندهای گرم و صمیمانه اتقلب

تولدت مبارکککککککککککککککک نوگل عزیز

 


نوشته شده توسط بهار در یکشنبه پنجم مهر 1388 | موضوع:
بوی مهر می آید

یادش بخیر زنگ تفریح هایی که تا معلم پاشو میذاشت بیرون شیلا یه سر ضرب میگرفت و من و بقیه فی الفور یکی رو عروس میکردیم یکی رو دوماد و بقیه اهان اهان بیا وسط مدل دهاتی بزن و برقص تا وقتی که مدیر یا ناظم هن هن کنان برسه طبقه سوم زنگ تفریح تموم شده بود

یادش بخیر دم دمای عید که تا فرق سرمون ما چند نفر تفتیش بدنی میشدیم که نکنه بمبی با خودمون ببریم سرکلاس ولی متاسفانه هیچوقت حواسشون نمیشد که کف پامونو کنترل کنن و ماهم بسته بسته ترقه تو جورابمون جاسازی میکردیم و تا میرسیدیم طبقه سوم یک ترقه بازی اجرا میکردیم به شکل سمفونی ترقه ها رو اززیر در می انداختیم تو کلاسهایی که درشون بسته بود و وسط درس بودن بعدش ردیف وایمیستادیم تا در رفتن بچه ها رو نگاه کنیم بعدشم روزی که مدیر اومد و همه مونو ریخت تو حیاط تا آش برامون بپزه که نوش جانمون کنن و تو این فاصله موشکی رو که برده بودیم وسط حیاط در کردیم و هیچ وقت دهن باز مدیرمون رو که پشت پنجره بود یادم نمیره

یادش بخیر وقتی که طبقه سوم کلاسمون طاقی به بیرون داشته باشه و شوخی شوخی تو مسابقه پرتاب کیف دو سه تا کیف و بندازین اونجا بعد داوطلب بشی که بری بیاریش و بپری اونور و اونوقت معلمی که خیلی خیلی وحشتناک مهربون بود بیاد تو کلاس و کل یه زنگ بیرون بشینی و هر از گاهی از پنجره با نیش باز تو کلاسو نیگاه کنی و بقیه از زور خنده قرمز بشن و آخر سر منفجر از خنده و کل کلاس زنگ بعد تو دفتر مدیر

یادش بخیر وقتی که بچه های راهنمایی رو ببرن اردو و ما همه جمع بشیم رو شوفاژ و اویزون رو به بیرون از پنجره و بعدش همه بیان پایین و من یکی همچنان رو به بیرون وپشت به در کلاس و هی الفاظ خوشگل نثار مدیر و ناظم بکنم و هی دستی رو که داشت بنده رو میاورد پایین بزنمش و بگم برو بابا خاک برسرشو ن ما موندیم اینارو میبرن که ناگهان با سرفه ای برگردم و ببینم دست ناظممون بوده

یادش بخیر

همه اینا رو وقتی میتونستی انجام بدی که شاگرد اول مدرسه هم باشی و به این خاطر هیچوقت چیزی بهت نگن جز اینکه یه دفتر بذارن که هی تعهد بدی منم توشو پراز تعهد کنم بدون اسم و با امضای پدر جان

یادش بخیر بوی مهر میاد و من دلم اون روزای خوش رو میخواد


نوشته شده توسط بهار در دوشنبه سی ام شهریور 1388 | موضوع:
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشيو
پیوندها
وبلاگ انجمن خیریه
تزريق شكوه بارون به زندگي
هدی بزرگ شــــــــــــد رفت
یه فنجون قهوه به تلخی تو
آخــــريــــــن نــــــگــــاه
شب سكوت ستاره
بستنیش خوشمزه تره!اوممممممممم
دل نوشته هاي يك دختر دم بخت
اجق و وجق های بی اجازه
رفتي حاجي حاجي مكه
عشق و دلدادگي
هديه ناب خدا
فرياد سكوت
بن بست يك دروغگوي صوورتي
سیاه ، سپید ، خاکستری
نوشته هاي خانوم مارپل
سيرترشـــــي متاهل
بیقراری های یک زن
خانوم خوشگله
کازابلانـــکا
خلوت دل
حرف دل
الي
پادلمه
كلبه مهر
زشت بانو
دست به قلم
من نوشا هستم
دنیای دیوانه دیوانه
نا گفته های من و تو
من اينجا خودم هستم
هر کـی هر جـا هر چـی
گاه نوشت های شخصی فردین
پيازداغ
حرفاي دلم
ضد خـاطرات
تنهايي سيلويا
مرا می شـــــنوی
خــــلوتكـــده فانتزي
بمان همیشه بمان
ســـــــفـر نوشــــتــه
خاطرات يــك كپـــــــل
پچپچهاي يك زن بيسواد!:: بانوي بهمنماه
استامينوفن مسكني براي تمام فصول
دست نوشته هاي ماركوپولو در غربت
دست نوشته هاي اينموريكس
روزمرگي هاي دخمله بابا
در پي انسانيت و خودم
تپه های گل بابونه
پسري از گيلان
مــــــدام نامه
اليپو
این منم
پچپچه های یک روانی
عــشــق و دلــــدادگــی
یادگاران از شقایقهای شیراز
دخــــــتر باباش
مانی گل پسر بلاگفا
پیوندهای روزانه
آرشیو پیوندهای روزانه
امکانات وبلاگ
طراح قالب


طراح قالب

M.A.N.I