سه ماه پیش در طی یک کاشت داشت برداشت روی پلک بالایی بنده یک عدد نیمچه نخودی سبز شد
دکتر گفت که یک ماه صبر کن شاید خود به خود راشو بگیره و برگرده اما این نخوده عینهو یه کنه ول کن نبود تا اینکه ایندفعه دکتر گفت بیا با یه عمل سرپایی برش دارم.
انچنان تاکیدی بر روی سرپایی بودنش کرد که بنده ساده گفتیم میریم برمیداره با یه تیغ برمیگردیم خیلی شیک و متین با دو پای محترمم به سمت کلینیک چشم پزشکی حرکت نمودیم 
رسیدیم
نیشمان تا بناگوشمان باز بود که یهو دیدم یه دست البسه بسیار بسیار شیک و مارکدار تقدیم نمودند که بالکل گنجایش چندین نفر را داشت
و فرمودند که باید خودمان را مفتخر به پوشیدنش نماییم
لباس به دست قصد خروج از کلینیک را داشتیم که به دست مادر محترممان شکار شده به داخل برگشتانده شدیم
با نثار جملاتی شیک و زیبا به دست اندرکاران بیمارستان لباس را پوشیدیم که شلواری به مثابه شلوار کردی و مانتویی گل و گشادتر از شلوار با یک عدد کلاه بود و یک عدد دمپایی که میشد به جای صندل در مهمانی ها استفاده نمود.
قسم خوردیم که اگر کسی به دیدارمان بیاید خودمان را از پنجره به زیر می افکنیم و از انجایی که تهدیدمان بسی جدی بود بهزاد جان و برادرش و پدر مادر مهربونش ( که جفتشونم عشق منن) را در جلوی دیدگانم رویت نمودیم
در اتاقی که بودیم بغیر از من چند نفر دیگر بودند که همه اشان به علت کهولت سن دچار آب مروارید بودن و منتظر نوبت عمل
یکی از بیمارها بعد به هوش اومدن بعلت ترسی که داشت تا بهوش آمد آنچنان نعره هایی زد که تمام بیمارستان ریختن به اتاق
همراهانش دستاشو میگرفتن اروم میشد میگفت ولم کنین من حالم خوبه ولش میکردن یهو داد میزد بذارین در رم الهی دست راستم رو سرهمه تون بعد یه خرده که میگذشت میگفت مهناز(دخترش) یه کم دقت کن من مردما یعنی الان دارم میمیرما مهناز هم انچنان اشک و زاری میکرد که ایندفعه همه مون بیمارو ول میکردیم به داد مهناز میرسیدیم که نمرده زنده است
بیمار بغل دست با مشاهده داد وبیداد این شخص با لباس بیمارستان فرار و بر قرار ترجیع داد و داشت در میرفت که یکی دیگه از بیماران اون اتاق خیلی ریلکس صداش کرد و گفت از چی داری در میری از عزرائیل که نمیشه دررفت هر جابری میاد عزرائیله شوخی نیست که اگه بری دنبالت میاد
گفتن این جمله همانا و بیهوش شدن اون همانا
خلاصه یه دوساعتی معطل اینا بودیم که نوبت بنده شد تشریف فرما بشویم به اتاق عمل با چند تا بیمار دیگه رفتیم اتاق عمل و دیدیم که یه نیم ساعتی هم اونجا باید بشینیم برا اینکه حوصله امون سر نره قشنگ نشستیم یه میز گرد گذاشتم با بقیه و به یاد جوونیهاشون چه خاطره هاکه تعریف نکردن برام از عشق وعاشقیهاشون از بچه هاشون و از کارشون ......
نوبت به من بیچاره فلک زده با چشمی آماده درو که رسید دکتر گفت بیمار ساکت و بی زبون منو صداش کنین بیاد تا اینجا رو بهم نریخته 
قطعا و مسلما میدونین که اون شخص محترم بنده نبودم اما نمیدونم چرا
کل پرستارا ریختن رو منو با هر هر کرکر منو صدا کردن رفتم تو چشمتون روز بد نبینه رفتن همانا و ریختن روسرم همانا
فی الفور مجبورمان کردن دراز بکشیم یکیشان یه پارچه انداخت روسرمان اون یکی ضدعفونی کرد و دکتر اومد که آمپول بی حسی برنه گفتیم یه لحظه فقط یه لحظه امون بدین ولمان کردن زود نشستیم گفتیم دکترجان الهی که همه تیغ های جراحیت کند بشه سرپاییت اگه اینه وای به حال عملت و خواستیم درریم که دوباره همه اشون گرفتنمان خلاصه دیدیم اینها تا محصول مارا درو نکنند ولمان نخواهند کرد بی خیال گریز شدیم.
دکتر رفت تا دستکشش رو عوض کنه که یهو با صدای بلند گفت آخ
آخ گفتن همانا و بنده عینهو شافنر از جایمان بلند شدن همانا
گفتیم دکتر گفت بله
گفتیم شما که به خودت رحم نمیکنی انتظار داری الان من چه جوری آروم بشینم و تکه تکه شدنم و نگاه کنم
مگر کسی گوشش بدهکار بود با هر هر کر کر امد بالای سرمان
در طی عمل یکی دکتر گفت و دو تا من تا اینکه عمل اسما عمودی رسما افقی تمام شد بنده با یک چشم بسیارشکیل از اتاق تشریف فرما شدم بیرون.
در طی عمل به عمل بسیار شریف غیبت پرداختیم با دکتر جان
از اونجایی که دکتراز من هم وجدانی انسانی تر دارند و بسیار بسیار شوخ طبعند همواره شوخی با همسر جان بیمار میکنند بطوریکه تعریف میکرد یکبار گویا پیرمرد و پیرزنی به مطبش رفته بودند که به پیرمرد میگه هفته پیش اون یکی زنتو اورده بودی چشمش خوب شده گفتن همانا قیافه پیرزن بسیار خوشگل چین خوردن و پلیسه شدن همانا
بطوریکه فردای انروز که جمعه بوده دکتر میگفت سر ظهر زنگ خانه اشان به صدا درآمده گویا ان پیرمرده به همراه همسرش امده بودند که دکترآدرستان را با هزار مصیبت از بیمارستان گرفتم از دیشب روزگارم سیاه شده تورا به جان بچه ات قسم میدهم بگو که شوخی کرده ای
حال به پیشنهاد من ایشان قرار است تابلوی مطبشان را عوض کنند و بنده به عنوان کادو برایشان تابلویی جدید با عنوان زیر بگیرم:
مرکز ایجاد بحران در خانواده
دکتر ......
پ.ن:خدایا نعمت سلامتی را از هیچ کدوم از بندگانت دریغ نکن

نوشته شده توسط بهار در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 | موضوع: